رادمهررادمهر15 سالگیت مبارک

رادمهر رنجبران

يازده سالگي ات پر بار و پر از موفقيت 😘

هدیه بابایی

سلام پسری خوبی مامانی؟ نه زیاد خوب نیستی ،آحه هنوز زردی و بیلی ناستری که بهت میدم فکر کنم دلتو درد میاره و تو هی نق می زنی و گریه می کنی. راستی بابایی پریشب تو 16 روزگی شما بالاخره کادوی مارو داد ، شب عید غدیر بود ، سالروز قمری بله برون مامانی و بابایی ، یه دستبند خوشگل از همونایی که خودم می خواستم ، عاشق سلیقه شم ، راستشو بخوای دیگه نا امید شده بودم ها. راستی تو 16 روزگیت پستونک دادم بهت تو هم گرفتی و خوشت هم اومد ، یه لحظه هم گرفته بودیش و داشتی دورشو می خوردی که ازت فیلم گرفتم . اینم عکس اولین پستونک خوری ...
25 آبان 1390

هدیه بابایی

سلام پسری خوبی مامانی؟ نه زیاد خوب نیستی ،آحه هنوز زردی و بیلی ناستری که بهت میدم فکر کنم دلتو درد میاره و تو هی نق می زنی و گریه می کنی. راستی بابایی پریشب تو 16 روزگی شما بالاخره کادوی مارو داد ، شب عید غدیر بود ، سالروز قمری بله برون مامانی و بابایی ، یه دستبند خوشگل از همونایی که خودم می خواستم ، عاشق سلیقه شم ، راستشو بخوای دیگه نا امید شده بودم ها. راستی تو 16 روزگیت پستونک دادم بهت تو هم گرفتی و خوشت هم اومد ، یه لحظه هم گرفته بودیش و داشتی دورشو می خوردی که ازت فیلم گرفتم . اینم عکس اولین پستونک خوری ...
25 آبان 1390

اتفاق بد

دیشب ساعت 6.45 عصر وقت داشتیم پسری روببریم پیش دکتر میمندی ، ساعت 8 تازه نوبتمون شد و دکتر بعد از معاینه گفت که یکم رادمهرم زرده ، گفت ببرین بیمارستان آتیه آزمایش بدین بعد زنگ بزنید جوابشو تلفنی به من بگید درمانشو بهتون بگم . خیلی ترسیده بودم و نارحت شده بودم ، می ترسیدم پسرم چیزیش شده باشه (خدای نکرده ) ، چقدر مادر بودن سخته ، دل گنده می خواد ، خونسردی زیاد میخواد که این جور موقع ها دست و پاتو گم نکنی ، فکر باز می خواد ، یه یار می خواد که همیشه اینجور موقع ها کنارت باشه . رفتیم بیمارستان آتیه ، آزمایش رو دادیم و رفتیم تو ماشین نشستیم منتظر جواب که تقریباً نیم ساعتی طول کشید تا آماده بشه  ، بابا فرشاد جوابو گرفتو دیدم زر...
22 آبان 1390

اتفاق بد

دیشب ساعت 6.45 عصر وقت داشتیم پسری روببریم پیش دکتر میمندی ، ساعت 8 تازه نوبتمون شد و دکتر بعد از معاینه گفت که یکم رادمهرم زرده ، گفت ببرین بیمارستان آتیه آزمایش بدین بعد زنگ بزنید جوابشو تلفنی به من بگید درمانشو بهتون بگم . خیلی ترسیده بودم و نارحت شده بودم ، می ترسیدم پسرم چیزیش شده باشه (خدای نکرده ) ، چقدر مادر بودن سخته ، دل گنده می خواد ، خونسردی زیاد میخواد که این جور موقع ها دست و پاتو گم نکنی ، فکر باز می خواد ، یه یار می خواد که همیشه اینجور موقع ها کنارت باشه . رفتیم بیمارستان آتیه ، آزمایش رو دادیم و رفتیم تو ماشین نشستیم منتظر جواب کهتقریباً نیم ساعتی طول کشید تا آماده بشه ، بابا فرشاد جوابو گرفتو دیدم زردیش 12.8 ،...
22 آبان 1390

اتفاق بد

دیشب ساعت 6.45 عصر وقت داشتیم پسری روببریم پیش دکتر میمندی ، ساعت 8 تازه نوبتمون شد و دکتر بعد از معاینه گفت که یکم رادمهرم زرده ، گفت ببرین بیمارستان آتیه آزمایش بدین بعد زنگ بزنید جوابشو تلفنی به من بگید درمانشو بهتون بگم . خیلی ترسیده بودم و نارحت شده بودم ، می ترسیدم پسرم چیزیش شده باشه (خدای نکرده ) ، چقدر مادر بودن سخته ، دل گنده می خواد ، خونسردی زیاد میخواد که این جور موقع ها دست و پاتو گم نکنی ، فکر باز می خواد ، یه یار می خواد که همیشه اینجور موقع ها کنارت باشه . رفتیم بیمارستان آتیه ، آزمایش رو دادیم و رفتیم تو ماشین نشستیم منتظر جواب کهتقریباً نیم ساعتی طول کشید تا آماده بشه ، بابا فرشاد جوابو گرفتو دیدم زردیش 12.8 ،...
22 آبان 1390

بقیه عکسهای اتاقت

بلاخره امروز بعد از اومدن سر زده ات وقت کردمو عکسهای اتاقتو کامل گذاشتم این عکسها رو صبح قبل از اینکه بابایی و مامان بیان دنبالم بریم بیمارستان از اتاقت گرفتم . آخه استرس داشتم و نمی دونستم چی کار کنم ، آخر سر هم نتونستم اتاقتو قبل از بدنیا اومدنت کامل بچینم و عکس بگیرم . ...
20 آبان 1390