اتفاق بد
دیشب ساعت 6.45 عصر وقت داشتیم پسری روببریم پیش دکتر میمندی ، ساعت 8 تازه نوبتمون شد و دکتر بعد از معاینه گفت که یکم رادمهرم زرده ، گفت ببرین بیمارستان آتیه آزمایش بدین بعد زنگ بزنید جوابشو تلفنی به من بگید درمانشو بهتون بگم . خیلی ترسیده بودم و نارحت شده بودم![]()
، می ترسیدم پسرم چیزیش شده باشه (خدای نکرده ) ، چقدر مادر بودن سخته
، دل گنده می خواد ، خونسردی زیاد میخواد که این جور موقع ها دست و پاتو گم نکنی ، فکر باز می خواد ، یه یار می خواد که همیشه اینجور موقع ها کنارت باشه
.
رفتیم بیمارستان آتیه ، آزمایش رو دادیم و رفتیم تو ماشین نشستیم منتظر جواب که تقریباً نیم ساعتی طول کشید تا آماده بشه ، بابا فرشاد جوابو گرفتو دیدم زردیش 12.8 ، خیلی ترسیده بودم ، حالا هرچی به دکتر زنگ می زدیم بر نمی داشت ، خدایا چرا موبایلشو بر نمی داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راه افتاده بودیم ، ساعت 9.5 بود الان مطبش هم دیگه تعطیل شده ، راه افتادیم بریم بیمارستان بانک ، به ذهنمون هم نرسید همون جا بریم بخش کودکان آتیه ، تو راه بودیم که دکتر خودش زنگ زد ، بهش جوابو گفتم و دکتر گفت برای بچه 14 روزه زیاد نیست قطره بیلی ناستر بگیرید بهش بدید روزی دو بار بخوره ، خیالم راحت شد
، راه نفسم تازه باز شده بود ، نفس کشیدم ، رفتیم چند تا داروخانه تا قطره رو پیدا کردیم و اومدیم خونه و قطره رو دادیم به پسری خورد و شیر خورد بعد هم آروم خوابید .
راستی پسرم 250 گرم وزن اضافه کرده ، می گم یکم تپل شدی ها مامانی.

پسرم امروز 22 آبانه روزیه که قراربود بدنیا بیای اما تو با 2 هفته زودتر اومدنت ما رو غافلگیر کردی عزیز دلم ، شاید اینجوری بهتر شد ، دیگه استرس بیمارستان بستری شدن و موندن قبل از عمل رو نداشتم ، اینم از خوبی های تو بود عزیزم.
دوست دارمممممممممممممممممممممممممممممم
خدایا پسرمون رو برامون حفظش کن و همه نی نی هارو برای پدر و مادرشون نگه دار



اتفاق بد
