رادمهررادمهر، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره

رادمهر رنجبران

يازده سالگي ات پر بار و پر از موفقيت 😘

تولد یک ماهگی گل پسر

سلام پسر گلی مامان ، عشق مامان ، تولد یک ماهگیت مبارک ، به این زودی یک ماهت تموم شد ، انگار همین دیروز بود که بدنیا اومدی و دنیای منو بابایی شدی عزیزم ، مبارک باشه عزیزم ، هزار تا بوس اینم چند تا عکس از یک ماهگی پسر کوچولو   ...
7 آذر 1390

28 روزگی و...

سلام پسرم دیگه شمارش معکوس واسه یکماهگیت شروع شده ، امسال سالگرد ازدواج مامانی و بابایی خیلی قشنگ تر شده آخه با یکماهگی شما تو یه روز افتاده ، 8 آذر 86 منو و بابایی زندگی مشترکمونو  شروع کردیم ، توی این 4 سال چه بالا و پایین هایی که نداشتیم ، چه مشکلاتی ، چه سختی هایی ، چه گریه ها ،چه خنده هایی ، حالا می خوایم که پنجمین سال رو با وجود پر برکت تو شروع کنیم ، ایشااله از امسال همیشه شادی ، خنده ، محبت و عشق تو زندگیمون مثل بارون بباره و می دونم در کنار تو این شادی ها چند برابر می شه اینم یه جور گریه ست دیگه ...
5 آذر 1390

25 روزگی

سلام پسرم دیروز و دیشب خوب حال منو بابایی رو گرفتی ها عزیز مامان ، چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بیچارمون کردی پسری همش جیغ می کشیدی و می خواستی که شیر بخوری ، کلی هم شیر خوردی اما نمی دونم چی شده بود ، شاید می خواستی که تو بغل باشی ، نمی دونم ، خلاصه 12.5 شب گفتیم شاید یه چیزیت هست و ما نمی دونیم بردیمت بیمارستان اما دکتر گفت هیچی نیست و کولیکه ، تو که تو ماشین خوابت برده بود آوردیمت گذاشتمت تو تختت و خوابیدی منم خوابیدم اما داشتم از خستگی و بی خوابی می مردم مامانی ، باز خوب خوابیدی تا ساعت 5 صبح . ای شیطون بلا اینم عکسای امروز صبح بعد از کلی بازی و اذیت کردن مامانی. ...
3 آذر 1390

روزای سخت

سلام مامانم ، الان تقریباً یه هفته ای که نه خودت درست و حسابی خوابیدی و نه گذاشتی من بخوابم آخه قطره ای رو که برای زردی بهت میدم خیلی دلتو درد میاره و تو حسابی به خودت می پیچی ،نمی دونی چقدر حالم بد میشه وقتی میبنم که درد میکشی و کاری از دستم بر نمیاد که برات انجام بدم ، جیغ میکشی،من نمیتونم کاری بکنم وای خیلی حال بدیه . پریروز بردیمت پیش دکتر شهیدی ، دکتر خیلی خوبیه ، دو تا قطره داد که گفت اگه اینا رو بهت بدیم و قطره بیلی ناسترو قطع کنیم دردت برطرف میشه ، پریشب بابایی خیلی گشت و پیدا نکرد ، آخه خیلی کمیابه ، ولی دیروز که داشت از کلاس برمی گشت کلی داروخانه رو گشته بود تا تونسته بود پیداش کنه ، دیروز بعد از ظهر بهت دادم شب خوب و راحت خواب...
30 آبان 1390

20 روزگی

سلام رادمهرم خوبی؟ دیشب برای شما یه مهمونی گرفتیم تو نایب ساعی ، برای فامیل درجه یک ، خاله شیواینا و نی نی شونم بودن ، می دونی نی نی شون 5 ماهی از شما کوچیکتره، وقتی بدنیا بیاد دیگه شما واسه خودت مردی شدی . بد نبود خوش گذشت ، شب ساعت 10.5  خونه بودیم شما هم ما رو اذیت نکردی بیشتر خواب بودی .آفرین گل پسر مامان . دیشب انگار حسابی خسته شده بودی و بعد از کلی مهمونی بازی و ماشین سواری خوابیدی و 2 بار بیشتر بیدار نشدی . قربون پسر نازم برم من . ٢٠ روزگی پسرم ...
27 آبان 1390