رادمهررادمهر، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

رادمهر رنجبران

يازده سالگي ات پر بار و پر از موفقيت 😘

80 روزگی

سلام گل پسری ؟ خوبی مامانی ؟ دیروز با مانی رفتیم بیرون برات یه حساب مسکن جوانان باز کردم آخه منو بابایی دوست داشتیم یه پس اندازی داشته باشی . راستی شهرزاد دی رو بالاخره گرفتم طلسم شده بود دیگه همش بابایی یادش می رفت برام بگیره منم که بیرون نمیرم . این ماه هم عکس و وبلاگمونو چاپ نکردن،خیلی حالم گرفته شد دوباره عکس تو ایمیل می کنم براشون.   ...
28 دی 1390

این چند روز

سلام مامانی خوبی پسری ؟ خبری نیست ،عزیزم راستی شنبه٢٤ دی برای اولین بار منو بابایی بردیمت حموم، خیلی شیطونی ها . می دونی خیلی اخمالو هستی ؟ همه می گن، حتی خانمی که بردیم واکسنتو بزنه می گفت من می ترسم بهش واکسن بزنم .دوست بابایی با خانمش که خیلی مهربونن اومده بودن خونمون تو هم حسابی اخم کرده بودی و خوابیده بودی اونا هم می گفتن چقدر اخمالوه راستشو بخوای خود من بعضی وقتا احساس می کنم باید جدی باهات حرف بزنم احساس می کنم بزرگی و حرفامو می فهمی . روزبروز داری دوست داشتنی تر میشی و من عاشقانه می پرستمت   اینجا از حموم اومدی و حسابی لپ گلی شدی ...
26 دی 1390

مادر

  عاقبت در یک شب از شبهای دور کودک من پا به دنیا مینهد آن زمان بر من خدای مهربان نام شور انگیز مادر مینهد آن زمان طفل قشنگم بی‌خیال در میان بسترش خوابیده است بوی او چون عطر پاک یاس ها در مشام جان من پیچیده است آن زمان دیگر وجودم مو به مو بسته با هستی طفلم میشود آن زمان در هر رگ من جای خون مهر او در تار و پودم میشود میفشارم پیکرش را در برم گویمش چشمان خود را باز کن همچو عشق پاک من جاوید باش در کنارم زندگی‌ آغاز کن میگشاید نور چشمم دیدگان بوسه‌ ها از مهر بر رویش میزنم گویمش آهسته‌ ای طفل عزیز می‌پرستم من ترا مادر منم . &...
22 دی 1390

پاساژ گردی

سلام گل پسری ، خوبی ؟ نمی دونی چقدر شیرین شدی ، حتی وقتی خوابی دلم برات تنگ میشه . دیروز با مانی (3تایی) رفتیم پاساژ گردی (برای اولین بار ) خیلی پسر خوبی بودی کمی خواب بودی وقتی هم بیدار شدی مغازه ها رو نگاه می کردی . راستی موهات داره میریزه و داری کچل می شی ها حسابی .   ...
21 دی 1390

70 روزگی

                                                   سلام پسرم خوبی مامانی ، دیگه حسابی احساس می کنم که از دور و برت سر در میاری ، دیروز شما رو گذاشتیم خون مامان جونینا و با بابایی رفتیم خرید ، در نبود ما خیلی آفا بودی گل پسرم وقتی هم برگشتیم تا مارو دیدی گریه کردی وقتی که بغلت کردم تو بغلم خوابت برد ناز نازی ، نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود که .     ...
17 دی 1390