رادمهر رنجبران

رادمهر پسرم می نویسم برای تو

بعد از مدتی ....

سلام دوستای خوبم ،پسر عزیزم ببخشید مدتی نبودیم ،حسابی سرمون شلوغه و گرم .... رادمهر عزیز من هم حسابی بزرگ شده شیطنت هاش سرجاشه ،هر روز به مهربونی و با احساس بودنش بیشتر پی میبرم . رادمهر مهربونم عاشق همه محبت هات هستم ،وقتی که از جایی ناراحت هستم و با آغوش گرم و مهربون و احساسات تو روبرو میشم همه چی دیگه یادم میره . امروز 1393/6/1 هست الان تقریبا یک ماه هست که دیگه زبون باز کردی چند روزیه که دیگه جمله های سه چهار کلمه ای یا بیشتر میگه و خیلی مواقع عین طوطی هر چی ما میگیم تکرار میکنی . مهد میری خیلی دوست داری ، مربی ها و دوستات و خیلی دوست داری . ظهر ها که میام دنبالت تا چشمت بهم میافته شروع میکنی تعریف کردن اتفاقات مهد رو ....
1 شهريور 1393

سال 1393 مبارک

سلام پسر خوب و مهربونم  سال نو مبارک، امیدوارم توی سال جدید سالم و سلامت و شاداب باشی  سال 92 با همه اتفاقات خوب و بد تموم شد، امیدوارم تو سال جدید بهترینها و قشنگ ترین ها رو داشته باشیم.  رادمهر جونم امیدوارم تو سال جدید دیگه شروع به حرف زدن به صورت کامل بکنی و خوشحالمون کنی، چون الان فقط در حد سی تا کلمه و صدای حیوانات و چند تا چیز دیگه میگی.  پسر نازنينم توی عید دیدنی های امسال حسابی آبرومون رو بردی انقدر شیطونی کردی (وروجک).  بعد از عید هم دوباره مهد میری امیدوارم کمی تو تخلیه انرژی و به حرف افتادنت موثر باشه.  در آخر باز هم برات آرزوی سلامتی و شاداب در سال جدید رو دارم عزیز دلم.    ...
6 فروردين 1393

رادمهر و مهد کودک

سلام رادمهر کوچولوی مامان ، از ششم بهمن برای اینکه هم بازی داشته باشی و تنها نمونی گذاشتمت مهد کودک ساعت هشت صبح تا دوازده ظهر ( منم یه نفسی بکشم دیگه عزیزم ) فعلا توی این سه روز زیاد عادت نکردی و صبح ها گریه می کنی . می دونم که سریع عادت می کنی و بهت خیلی خیلی خوش میگذره . راستی یه یک ماهی هست که شیر و سه هفته ای هم هست که شیشه شیر رو ازت گرفتم برای اینکه بهتر غذا بخوری آخه پسر خوشگل دوساله من که نباید بجای غذا روزی دو بطری شیر بخوره که عزیزم . خوشبختانه با اینکه فکر می کردم خیلی سخت باشه ولی اینطور نبود و خیلی سریع به نبودشون عادت کردی . اینم بگم که وقتی با هم بیرون میریم از دستت آسایش نداریم هر چی دم دستت میبینی میگی برام بخرین و ...
8 بهمن 1392

تولدت مبارک

رادمهر عزیزم ، دنیای من تولد دو سالگیت مبارک عزیز دلم امسال برات تولد نگرفتم خواستم امسال فقط به خودت خوش بگذره . آتلیه رفتیم کلی عکس انداختیم که وقتی آماده شدد برات میذارم . دیروز بعد از آتلیه اومدیم خونه خاله مرجانو عمو محمد اومدن خونمون خیلی خوش گذشت یه کیک خوشگل قطار هم برات گرفته بودیم . امروز هم رفتیم کلاس ، مادر و کودک 2 تا 3 سال ، ترم اول ، جلسه دوم که خیلی خوش گذشت . فردا هم میریم سرزمین عجایب تا کلی بازی کنی و خوش بگذرونی عزیز دلم . شرح حالی از دو سالگیت : 18 تا دندون داری 2 تا هم در حال بیرون اومدن . کلماتی که میگی : مامان ، بابا ، لیدا ، ددر ، نه ، بله ، شیر ، آب ، به به ، جیش ، پی پی ، اه اه ، نانا ( نارنگی...
8 آبان 1392

بدون عنوان

سلام پسر نازم خوبی؟  عزیز دلم چیزی تا دو سالگیت نمونده و من دلشوره هایی دارم مثل دو سال پیش،  لحظه ها رو سپری میکردم با دلتنگی و دلشوره تا زودتر بیای و بغلت کنم تا آروم بگیرم مثل اون روزا...  ...
28 مهر 1392

بالاخره زبون باز کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام عزیز دلم امیدوارم که همیشه سالم و خوب باشی چون دوباره سرما خوردی و زیاد حال نداری . جونم بهت بگه که بالاخره 3 هفته ای هست که زبون باز کردی و اولین کلمه هایی که با معنی و بجا استفاده می کنی اینها هستند: بابا - مامان - لیدا - آب - ددر - شیر - جیش - به به - دوغ - بده - نه (که زیاد هم استفاده می کنی ) - دا ( یعنی دایی ) - اه اه ( یعنی پی پی ) - اوپ ( یعنی توپ ) - نیست ( تمام شد و نیست ) - و بقیه حرفها رو هم با اشاره می فهمونی به طور کامل و درست . امیدوارم این کلمه ها مقدمه ای باشند برای کلمه ها و جمله های بیشتر. عزیز دلم ببخشید عکس قشنگ و جدید ندارم برات بذارم . عزیزم تابستون تموم شد یکمیاز تابستون برات بگم : توی تابستون بهت بد نگ...
1 مهر 1392

23 ماهگی

عزیز دلم ، عشقم ، نفسم ، مهربونم امیدوارم همیشه سالم ، شاد ، پر از امید باشی . وارد 23 ماهگی شدی دیگه چیزی نمونده به 2 سالگی عزیزدلم . تو این دو سال چه ها که نکردی بچه جون ، وروجککککککککککککککککک . خبر خاصی ندارم یه مقدار مریضبودی این چند وقت به خاطر همین پیگیر مهد نشدم تا کامل خوب بشی عزیزم تا بعد . این کیک خوشگل به مناسبت 23 ماهگیت و عشقی که به تو دارم . ...
12 شهريور 1392

وروجکی بنام رادمهر

سلام وروجک کوچولوی من چند هفته ای دوباره باهمیم دیگه سر کار نمیرم آخه خیلی بد بود سر کار رفتن ، مهد کودک بردن تو ، احساس میکردم راحت نیستی ، البته منکر چیزهای خوبی که تو همین مدت کوتاه یاد گرفتی نمیشم اما صبح ها به زور بیدارت میکردم واقعا عذاب وجدان میگرفتم هی به خودم دلداری می دادم رادمهر هم مثل بچه های مهدکودکی دیگه ولی واقعا نمیشد ، دلم نمی اومد . بالاخره با هزار زور و زحمت استعفام مورد قبول شد و از 10 مرداد دیگه سر کار نرفتم از اون موقع خیلی راحت تر شدم و تو هم خیلی آروم تر پسر نازم من اوضاعت بهتر شده از نظر تغذیه ای و جسمی ، تو این مدت همش مریض بودی و دارو می خوردی . اما حالا الان با هم صبح پا میشیم صبحانه میخوریم ، تلویزیون م...
30 مرداد 1392